X
تبلیغات
خدا جون دوستت دارم
گوزل الله گوزله منی ( خدای خشکلم مواظبم باش )

سلام به دوستان عزیز

 

این وبلاگ با همین آدرس به پرشین بلاگ منتقل شد

 

www.thankmygod.persianblog.ir

 

از عزیزانی که وبلاگو تو پیونداشون لینک کردن درخواست میکنم لطفا آدرس بلاگفا رو به پرشین بلاگ تغییر بدن

 

خیلی ممنون

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/17ساعت 11:40  توسط مریم  | 

 

نیایش های پیامبر(ص)

گفته اند چون رویدادی پیامبر را اندوهگین می کرد،این نیایش را میخواند.

 

خداوندا !

با نگاهت که خواب ندارد ، نگاهبانی ام کن

و در پناه استوار خود که سستی بگیرم

به نیرویی که بر من دادی مرا بنواز

تباه نگردم ، آنگاه که تو امیدم باشی

چه بسیار نیکی هایی که بر من روا داشتی، و سپاسگذاری  من از تو، به پاس آنها، کم بود

چه بسیار آزمونهایی که در آن افکندی ام، و شکیبایی من برآنها،

بخاطر تو اندک بود

اکنون ، ای کسی که سپاسگزاری ام  در برابر نیکی اش کم بود

و بی بهره ام مگذاشت

ای آنکه شکیبایی ام در آزمونش اندک بود

و خوارم مگرداند

ای که در گناه دیدی ام و رسوایم نساختی.

بارخدایا !

بردینم ، با دنیا یاری ام کن

و بر آخرتم ، با پرهیزگاری

دربرابرآنچه قرار می گیرم ، به خودم وامگذار

ای آنگاه که گناه بندگان ، او را زیان نمی رساند

و از گذشت او نمی کاهد

برمن ببخش ، آنچه را که از تو نمی کاهد

و از من درگذر ، که تو را زیان نمی رساند

که تو آن پروردگار بخشنده هستی

از تو گشایشی نزدیک می خواهم، شکیبی زیبا،روزی ای گسترده،

ایمنی از آزمون

و سپاسگذاری از ایمنی

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/12ساعت 0:31  توسط مریم  | 


ایمان واقعی ...


روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است .

فکر می کنید آن مرد چه کرد؟!

خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟

او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت : "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود :

مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد!


+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/06ساعت 13:26  توسط مریم  | 

 

 

آدم پاک

 

نامت چه بود ؟

- آدم

 

فرزند کی ؟

- من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت

 

محل تولد ؟

- بهشت پاک

 

اینک محل سکونت ؟

- زمین خاک

 

آن چیست برگُرده نهادی ؟

- امانت است

 

قدت ؟

- روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قد سایه بختم بروی خاک

 

اعضای خانواده ؟

- حوای خوب و پاک ، قابیل وحشتناک ، هابیل زیر خاک

 

روز تولدت ؟

- در جمعه ای به گمانم که روز عشق

 

رنگت ؟

- اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه

 

وزنت ؟

- نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست ، سنگین نه آنچنان که نشینم به این زمین

 

جنست ؟

- نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا

 

شغلت ؟

- در کار کشت امید به روی خاک

 

شاکی تو ؟

- خدا

 

نام وکیل ؟

- آن هم فقط خدا

 

جرمت ؟

- یک سیب از درخت وسوسه

 

تنها همین ؟

- همین و بس

 

حکمت ؟

- تبعید در زمین

 

همدمت در گناه ؟

- حوای آشنا

 

ترسیده ای ؟

- کمی

 

ز چه ؟

- که شوم اسیر خاک

 

آیا کسی به ملاقاتت آمده است ؟

- بلی

 

چه کس ؟

- گاهی فقط خدا

 

داری گلایه ای ؟

- دیگر گِله نه ولی ...

 

ولی که چه ؟

- حکمی چنین آن هم به یک گناه ؟!!!

 

دلتنگ گشته ای ؟

- زیاد

 

برای که ؟

- تنها فقط خدا

 

آورده ای سند ؟

- بلی

 

چه ؟

- دو قطره اشک

 

داری تو ضامنی ؟

- بلی

 

چه کس ؟

- فقط خدا

 

در آخرین دفاع ؟

می خوانمش چنان که اجابت کند دعا

 

منبع : http://www.3noqte.com

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/23ساعت 6:49  توسط مریم  | 

 

 

جعبه های سیاه و طلایی

 


در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی. به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.
از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟ خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من! همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.

پرسیدم پروردگارا! چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟گفت:ای بنده من! جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/13ساعت 18:21  توسط مریم  | 

 

و خدایی که در این نزدیکیست...

 

یك‌ نفر دنبال‌ خدا می‌گشت،


شنیده‌ بود كه‌ خدا آن‌ بالاست‌ و عمری‌ دیده‌ بود كه‌ دست‌ها رو به‌ آسمان‌ قد می‌كشد.


پس‌ هر شب‌ از پله‌های‌ آسمان‌ بالا می‌رفت،


ابرها را كنار می‌زد، چادر شب‌ آسمان‌ را می‌تكاند.


ماه‌ را بو می‌كرد و ستاره‌ها را زیر و رو.


او می‌گفت: خدا حتماً‌ یك‌ جایی‌ همین‌ جاهاست.


و دنبال‌ تخت‌ بزرگی‌ می‌گشت‌ به‌ نام‌ عرش؛ كه‌ كسی‌ بر آن‌ تكیه‌ زده‌ باشد.


او همه‌ آسمان‌ را گشت‌ اما نه‌ تختی‌ بود و نه‌ كسی.


نه‌ رد پایی‌ روی‌ ماه‌ بود و نه‌ نشانه‌ای‌ لای‌ ستاره‌ها.



از آسمان‌ دست‌ كشید، از جست‌وجوی‌ آن‌ آبی‌ بزرگ‌ هم...


آن‌ وقت‌ نگاهش‌ به‌ زمین‌ زیر پایش‌ افتاد.


زمین‌ پهناور بود و عمیق. پس‌ جا داشت‌ كه‌ خدا را در خود پنهان‌ كند.


زمین‌ را كند، ذره‌ذره‌ و لایه‌لایه‌ و هر روز فروتر رفت‌ و فروتر.


خاك‌ سرد بود و تاریك‌ و نهایت‌ آن‌ جز یك‌ سیاهی‌ بزرگ‌ چیز دیگری‌ نبود.


نه‌ پایین‌ و نه‌ بالا، نه‌ زمین‌ و نه‌ آسمان... خدا را پیدا نكرد.


اما هنوز كوه‌ها مانده‌ بود. دریاها و دشت‌ها هم.


پس‌ گشت‌ و گشت‌ و گشت.


پشت‌ كوه‌ها و قعر دریا را، وجب‌ به‌ وجب‌ دشت‌ را.


زیر تك‌تك‌ همه‌ ریگ‌ها را.


لای‌ همه‌ قلوه‌ سنگ‌ها و قطره‌قطره‌ آب‌ها را.


اما خبری‌ نبود، از خدا خبری‌ نبود.



ناامید شد از هر چه‌ گشتن‌ بود و هر چه‌ جست‌وجو.


آن‌ وقت‌ نسیمی‌ وزیدن‌ گرفت.


شاید نسیم‌ فرشته‌ بود كه‌ می‌گفت‌ خسته‌ نباش‌ كه‌ خستگی‌ مرگ‌ است.


هنوز مانده‌ است، وسیع‌ترین‌ و زیباترین‌ و عجیب‌ترین‌ سرزمین‌ هنوز مانده‌ است.


سرزمین‌ گمشده‌ای‌ كه‌ نشانی‌اش‌ روی‌ هیچ‌ نقشه‌ای‌ نیست.


نسیم‌ دور او گشت‌ و گفت: اینجا مانده‌ است، اینجا كه‌ نامش‌ تویی.


و تازه‌ او خودش‌ را دید، سرزمین‌ گمشده‌ را دید.


نسیم‌ دریچه‌ كوچكی‌ را گشود، راه‌ ورود تنها همین‌ بود.


و او پا بر دلش‌ گذاشت‌ و وارد شد.


خدا آنجا بود.


بر عرش‌ تكیه‌ زده‌ بود و او تازه‌ دانست‌ عرشی‌ كه‌ در پی‌ اش‌ بود.


همین‌جاست.


سال‌ها بعد وقتی‌ كه‌ او به‌ چشم‌های‌ خود برگشت.


خدا همه‌ جا بود؛ هم‌ در آسمان‌ و هم‌ در زمین.


هم‌ زیر ریگ‌های‌ دشت‌ و هم‌ پشت‌ قلوه‌سنگ‌های‌ كوه،


هم‌ لای‌ ستاره‌ها و هم‌ روی‌ ماه



+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/05ساعت 20:0  توسط مریم  | 

 

برایم دعا کن خدا

تو اگر دعا کنی و بخواهی

تو اگر خودت از خودت٬ برای بنده‌ی خودت٬ خودت را بخواهی

و اگر یک بار بگویی شو

پس میشود آنچه خواسته ای !

خدایا بجای بنده ات خودت را بخوان

بجای او خودت خودت را بخواه

که خواسته تو همیشه مستجاب است

چرا که تو مهربانترین مهربانانی !

خدایا همه میگویند رمضان ماه میهمانی توست

خدایا عمریست مهمان توییم٬ براستی میهمانی دیگر کافی نیست ؟

دلم میگیرد ! نمی‌شود دیگر مهمان تو نباشم خدا ؟

وقت آن نرسیده است که برای همیشه هم‌خانه تو باشم یا الله ؟

الهی میهمانی تو شریف است و کریمانه

و میهمانانت حبیب خدا !

تو را به حبیبانت قسم

ما را در خانه خود برای همیشه نگاه دار

تا هم‌خانه تو و همدم تو باشیم

خدایا ما را به غلامی و کنیزی جاودانت میپذیری ؟

 

منبع : http://allah_bande.persianblog.ir

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/29ساعت 19:5  توسط مریم  | 

 

رد پا

 

تصویری داشتم خیال کردم که در ساحل دریا با خدا قدم میزنم

در آسمان تصویری از زندگی خود دیدم همه جا دو ردپا

یکی از آن من و دیگری جای پای خدا

 

 

وقتی در آخرین تصویر زندگیم به روی شنها نگاه کردم

دیدم که گاهی فقط یک رد پا می بینم

دریافتم که اینها در سخت ترین مواقع زندگیم بوده است

 

 

از خدا پرسیدم

خدایا فرمودی که اگر به تو ایمان آورم هرگز تنهایم نخواهی گذاشت

پس چرا در سخت ترین مواقع زندگی رد پایی از تو نمی بینم

 

 

فرمود ای بنده من

تو را دوست دارم و هرگز تنهایت نگذاشته و نخواهم گذاشت

اگر در سخت ترین اوقات فقط یک رد پا می بینی

آن رد پای من است که تو را به                                            دوش کشیدم 

 

تشکر از دوست عزیزم الهام جون برای این مطلب بسیار زیباش

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/24ساعت 19:38  توسط مریم  | 

من از خدا خواستم...

 

من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید

خدا گفت : نه، آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی

من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد

خدا گفت : نه، روح تو کامل است . بدن تو موقتی است

من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد

خدا گفت : نه، شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است

من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد

خدا گفت : نه، من به تو برکت می دهم خوشبختی به خودت بستگی دارد

من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد

خدا گفت : نه، درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد

من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد

خدا گفت : نه، تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی

من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید

خدا گفت : نه، من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری

من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم

خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی


 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/17ساعت 20:12  توسط مریم  | 

 

شکل خدا

 

یه روزی،روزگاری یه خانواده سه نفری بودن،یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش،بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسر کوچولوی قصه ما میده،بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت،پسر کوچولو هی به مامان و باباش اصرار میکنه که اونو با نوزاد تنها بذارن،اما مامان و باباش میترسن که پسر کوچولو حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره،اصرار های پسر کوچوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر مادرش تصمیم گرفتن این کارو بکنن،اما در پشت اتاق مواظبش بودن، پسر کوچولو که با برادرش تنها شد... خم شد روی سرش و گفت: داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی! به من بگو قیافه خدا چه شکلیه چون داره کم کم یادم می ره؟!!!!!

 

تقدیم به تاکاشی عزیز برای مسلمون شدنش

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/03ساعت 22:58  توسط مریم  |