|
|
|
|
|
سلام به دوستان عزیز
این وبلاگ با همین آدرس به پرشین بلاگ منتقل شد
از عزیزانی که وبلاگو تو پیونداشون لینک کردن درخواست میکنم لطفا آدرس بلاگفا رو به پرشین بلاگ تغییر بدن
خیلی ممنون |
||
|
|
|
|
|
نیایش های پیامبر(ص) گفته اند چون رویدادی پیامبر را اندوهگین می کرد،این نیایش را میخواند.
خداوندا ! با نگاهت که خواب ندارد ، نگاهبانی ام کن و در پناه استوار خود که سستی بگیرم به نیرویی که بر من دادی مرا بنواز تباه نگردم ، آنگاه که تو امیدم باشی چه بسیار نیکی هایی که بر من روا داشتی، و سپاسگذاری من از تو، به پاس آنها، کم بود چه بسیار آزمونهایی که در آن افکندی ام، و شکیبایی من برآنها، بخاطر تو اندک بود اکنون ، ای کسی که سپاسگزاری ام در برابر نیکی اش کم بود و بی بهره ام مگذاشت ای آنکه شکیبایی ام در آزمونش اندک بود و خوارم مگرداند ای که در گناه دیدی ام و رسوایم نساختی. بارخدایا ! بردینم ، با دنیا یاری ام کن و بر آخرتم ، با پرهیزگاری دربرابرآنچه قرار می گیرم ، به خودم وامگذار ای آنگاه که گناه بندگان ، او را زیان نمی رساند و از گذشت او نمی کاهد برمن ببخش ، آنچه را که از تو نمی کاهد و از من درگذر ، که تو را زیان نمی رساند که تو آن پروردگار بخشنده هستی از تو گشایشی نزدیک می خواهم، شکیبی زیبا،روزی ای گسترده، ایمنی از آزمون و سپاسگذاری از ایمنی
|
||
|
|
|
|
|
ایمان واقعی ... روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است . فکر می کنید آن مرد چه کرد؟! خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟ او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت : "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟ مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود : مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد! |
||
|
|
|
|
|
آدم پاک
نامت چه بود ؟ - آدم
فرزند کی ؟ - من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت
محل تولد ؟ - بهشت پاک
اینک محل سکونت ؟ - زمین خاک
آن چیست برگُرده نهادی ؟ - امانت است
قدت ؟ - روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قد سایه بختم بروی خاک
اعضای خانواده ؟ - حوای خوب و پاک ، قابیل وحشتناک ، هابیل زیر خاک
روز تولدت ؟ - در جمعه ای به گمانم که روز عشق
رنگت ؟ - اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه
وزنت ؟ - نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست ، سنگین نه آنچنان که نشینم به این زمین
جنست ؟ - نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا
شغلت ؟ - در کار کشت امید به روی خاک
شاکی تو ؟ - خدا
نام وکیل ؟ - آن هم فقط خدا
جرمت ؟ - یک سیب از درخت وسوسه
تنها همین ؟ - همین و بس
حکمت ؟ - تبعید در زمین
همدمت در گناه ؟ - حوای آشنا
ترسیده ای ؟ - کمی
ز چه ؟ - که شوم اسیر خاک
آیا کسی به ملاقاتت آمده است ؟ - بلی
چه کس ؟ - گاهی فقط خدا
داری گلایه ای ؟ - دیگر گِله نه ولی ...
ولی که چه ؟ - حکمی چنین آن هم به یک گناه ؟!!!
دلتنگ گشته ای ؟ - زیاد
برای که ؟ - تنها فقط خدا
آورده ای سند ؟ - بلی
چه ؟ - دو قطره اشک
داری تو ضامنی ؟ - بلی
چه کس ؟ - فقط خدا
در آخرین دفاع ؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا
منبع : http://www.3noqte.com
|
||
|
|
|
|
|
جعبه های سیاه و طلایی
|
||
|
|
|
|
|
و خدایی که در این نزدیکیست...
یك نفر دنبال خدا میگشت، اما خبری نبود، از خدا خبری نبود.
|
||
|
|
|
|
|
برایم دعا کن خدا تو اگر دعا کنی و بخواهی تو اگر خودت از خودت٬ برای بندهی خودت٬ خودت را بخواهی و اگر یک بار بگویی شو پس میشود آنچه خواسته ای ! خدایا بجای بنده ات خودت را بخوان بجای او خودت خودت را بخواه که خواسته تو همیشه مستجاب است چرا که تو مهربانترین مهربانانی ! خدایا همه میگویند رمضان ماه میهمانی توست خدایا عمریست مهمان توییم٬ براستی میهمانی دیگر کافی نیست ؟ دلم میگیرد ! نمیشود دیگر مهمان تو نباشم خدا ؟ وقت آن نرسیده است که برای همیشه همخانه تو باشم یا الله ؟ الهی میهمانی تو شریف است و کریمانه و میهمانانت حبیب خدا ! تو را به حبیبانت قسم ما را در خانه خود برای همیشه نگاه دار تا همخانه تو و همدم تو باشیم خدایا ما را به غلامی و کنیزی جاودانت میپذیری ؟
منبع : http://allah_bande.persianblog.ir
|
||
|
|
|
|
|
رد پا
تصویری داشتم خیال کردم که در ساحل دریا با خدا قدم میزنم در آسمان تصویری از زندگی خود دیدم همه جا دو ردپا یکی از آن من و دیگری جای پای خدا
وقتی در آخرین تصویر زندگیم به روی شنها نگاه کردم دیدم که گاهی فقط یک رد پا می بینم دریافتم که اینها در سخت ترین مواقع زندگیم بوده است
از خدا پرسیدم خدایا فرمودی که اگر به تو ایمان آورم هرگز تنهایم نخواهی گذاشت پس چرا در سخت ترین مواقع زندگی رد پایی از تو نمی بینم
فرمود ای بنده من تو را دوست دارم و هرگز تنهایت نگذاشته و نخواهم گذاشت اگر در سخت ترین اوقات فقط یک رد پا می بینی آن رد پای من است که تو را به دوش کشیدم
تشکر از دوست عزیزم الهام جون برای این مطلب بسیار زیباش
|
||
|
|
|
|
|
من از خدا خواستم... من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید خدا گفت : نه، آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد خدا گفت : نه، روح تو کامل است . بدن تو موقتی است من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد خدا گفت : نه، شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد خدا گفت : نه، من به تو برکت می دهم خوشبختی به خودت بستگی دارد من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد خدا گفت : نه، درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد خدا گفت : نه، تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید خدا گفت : نه، من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی |
||
|
|
|
|
|
شکل خدا
یه روزی،روزگاری یه خانواده سه نفری بودن،یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش،بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسر کوچولوی قصه ما میده،بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت،پسر کوچولو هی به مامان و باباش اصرار میکنه که اونو با نوزاد تنها بذارن،اما مامان و باباش میترسن که پسر کوچولو حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره،اصرار های پسر کوچوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر مادرش تصمیم گرفتن این کارو بکنن،اما در پشت اتاق مواظبش بودن، پسر کوچولو که با برادرش تنها شد... خم شد روی سرش و گفت: داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی! به من بگو قیافه خدا چه شکلیه چون داره کم کم یادم می ره؟!!!!!
تقدیم به تاکاشی عزیز برای مسلمون شدنش
|
||